میشد تلویزیون رو دفن کرد همونجا...
دَرو زد بهم و رفت...
رفت تا جائی که بارون باشه ،
درخت باشه ، عشق باشه و تنها باشیم ،
جائی که صبح و شبش چشممون
فقط به همدیگه باز بشه ،
جائی که با هم بخندیم ،
با هم مریض بشیم ،
با هم سیگار بکشیم
و دوش به دوش هم دیوونگی کنیم...
کاش میشد رفت...
تا اونجا که جمله ها نصفه نیمه هم معنی بدن...
که نیازی به حرف زدن نباشه...
به دروغ نباشه...
کاش...
برچسب: عذاب, نویسنده: کیان نظری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:01
برچسب: خدا, نویسنده: کیان نظری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:01
تنها پناهم میشود کاغذ و خودکارم
ارامشم را
جایی میان این دلنوشته ها پیدا میکنم
هرجایی که پایِ تو در میان باشد من آرامم
جایی که رد پای تو از همیشه پر رنگ تر است
جایی که هیچ مزاحمی در کار نیست فقط من و توییم تا ابد
آخ که نوشتن از تو عجیب لذت دارد ...
برچسب: کاغذ, نویسنده: کیان نظری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:01